تبلیغات
روستای هلال آباد
روستای هلال آباد
سرزمین تلاش و پشتکار آباء و اجداد

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 2 مهر 1397

1- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن!

2 - واسه همکارت ایمیل می فرستی،در حالی که میز بغل دستی تو نشسته !

3 - رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه!

4 - ماشینت رو جلوی در خونه پارک می کنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل !

5 - هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره !

6 - وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی ، استرس همه وجودت رو می گیره و با سرعت برمی گردی که موبایلت رو برداری...، بدون توجه به اینکه حد اقل 10 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی !!!

8 - صبح ها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که می کنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیل و فیس بوکته !

9 - الان در حالیکه این مطلبو رو می خونی، سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی !

10 - اینقدر سرگرم خوندن این مطلب بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره !

11 - الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه !

12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالا حتماً شماره 7 رو پیداش می کنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی !!

13 - دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمی کنی...، خوب من شوخی کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه می گن باور می کنی.

14 - مطمئنم اگر این مطلب رو ادامه بدم می خواین یه بلایی سرم بیاری !!!
پس ...
.....
....
...
..




طبقه بندی: همه جور مطلب، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

 




طبقه بندی: تبریک اعیاد بزرگ مسلمانان، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1396

ماخونیک، شهر کوتوله ها

تا همین چند وقت پیش کسی حتی درایران هم نمی دانست که روستایی به نام ماخونیک در اطراف شهرستان بیرجند وجود دارد که همه ی مردمان آن قد کوتاه یا به اصطلاح رایج، آدم کوتوله هستند. زمانی که اولین غریبه ها وارد این روستای بدوی شدند، متوجه شدند که علاوه بر قد کوتاه مردم این روستا، سبک زندگی آنان نیز به دور از پیشرفت های تمدن امروزی و رایج است که، خود در حال حاضر در آن زندگی می کنند. اگر علاقه مند به شناختن روستای ماخونیک، روستای آدم کوتوله ها در ایران هستید، با الی گشت همراه باشید تا بر داستان عجیب روستای ماخونیک مروری داشته باشیم.

خانه های ماخونیک
مطالب مرتبط:
اتفاقات عجیبی که در چین می افتد
راز اشکال عجیب دریای مرده چیست؟

در چندصد سال پیش، هیچ وقت کسی فکر نمی کرد که مردمانی از روستایی در نزدیکی بیرجند، خانه هایی بسازند که نصفشان زیر زمین قرار دارد و یکی از ۷ روستای شگفت انگیز جهان شناخته شود. این روستا تا مرز افغانستان تنها ۳۰ دقیقه فاصله دارد و مردمانش در اصل، افغانی هستند و در حدود ۳ قرن پیش به ایران وارد شده اند و در این روستا سکونت گزیده اند. سبک زندگی مردم این روستا با تمامی روستاییانی که حداقل در ایران شناخته ایم بسیار متفاوت است و همین امر باعث شد که این روستا برای مدتی در صدر اخبار ایران و جهان قرار بگیرد. در بدو ورود به روستا، اولین چیزی که نظر شما را به خود جلب می کند، سبک ساخت متفاوت خانه های این روستا است. خانه هایی کوتاه با درب های ورودی کوتاه تر. به طوری که اگر کسی با میانگین قد عادی بخواهد وارد یکی از این خانه ها شود باید حتما کمر خود را بسیار خم کند. قد اهالی روستا، از متوسط ترین استاندارد قد در جهان هم، کوتاه تر است و این مسئله باعث شهرت مردم این روستا به آدم کوچولو ها، شده است.

عکسی متعلق به 50 سال پیش در روستای ماخونیک

مردم ماخونیک به سختی قدشان به حد متوسط می رسد و بلند قد ترین شخصی که در این روستا زندگی می کند، قدش ۱۴۰ سانتی متر است. دراین روستا به علت دسترسی نداشتن به مناطق دیگر، ازدواج ها به صورت فامیلی صورت گرفته و به صورت موروثی، قد مردم این روستا کوتاه مانده است و نسل به نسل این کوتاهی به نسل های بعدی تا به الان منتقل شده است. البته عامل تغذیه نیز در این مورد بی اثر نیست. مردم ماخونیک تا ۵۰ سال پیش، هیچ حیوانی را شکار نمی کردند و به هیچ عنوان چای نمی نوشیدند. همچنین گوشت هم نمی خوردند و سیگار هم استعمال نمی کردند زیرا، انجام این قبیل کارها را گناه می دانستند. البته باید این مطلب را اضافه می کنیم که در چند سال گذشته با ورود افرادی از شهر های دیگر و  امکاناتی تازه در این شهر و همچنین خوردن قرص وقطره ی آهن، وضعیت جسمانی نسل جدید از هر نظر بهتر شده است. خانه های روستای ماخونیک به علت شرایط جسمانی این افراد و این که روستایشان در مکانی با آب و هوای سردسیری بنا شده است، بسیار کوتاه و کم ارتفاع ساخته می شود و علت آن هم این است که به این صورت می توانند راحت تر و سریع تر فضای داخل خانه را گرم کنند. برای ساخت هر خانه، گودالی به عمق ۱ متر و نیم حفر می کردند  و دیواره ها را تا ارتفاع یک متری با ترکیبی از گل و سنگ، بالا می بردند. این سبک معماری شاید بسیار بدوی به نظر برسد اما با توجه به شرایط جسمانی این مردم، بسیار هوشمندانه هم بود.

بافت خانه های روستای ماخونیک



طبقه بندی: همه جور مطلب، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 21 آذر 1396

اول

 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می‏گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.





طبقه بندی: حکایتهاو ضرب المثل ها، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
(تعداد کل صفحات:93)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد اقدامات اخیر شوراهای اسلامی روستا چیست ؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی1

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ