تبلیغات
روستای هلال آباد - مطالب حکایتهاو ضرب المثل ها
روستای هلال آباد
سرزمین تلاش و پشتکار آباء و اجداد

مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 دی 1390

((متن حكایت))

در روزگار قدیم، پادشاهی سنگ بزرگی را كه در یك جاده اصلی قرار داد. سپس در گوشه‌ای قایم شد تا ببیند چه كسی آن را از جلوی مسیر بر می‌دارد. برخی از بازرگانان ثروتمند با كالسكه‌های خود به كنار سنگ رسیدند، بسیاری از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند كه چرا دستور نداده جاده را باز .کننددور زدند و به راه خود ادامه دادند.امّا هیچیك از آنان كاری به سنگ نداشتند.

سپس یك مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیك سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعی كرد كه سنگ را به كنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌های زیاد بالاخره موفق شد. هنگامی كه سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد كیسه‌ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. كیسه را باز كرد پر از سكه‌های طلا بود و یادداشتی از جانب شاه كه این سكه‌ها مال كسی است كه سنگ را از جاده كنار بزند. آن مرد روستایی چیزی را می‌دانست كه بسیاری از ما نمی‌دانیم!

«هر مانعی، فرصتی است تا وضعیت‌مان را بهبود بخشیم

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایتهاو ضرب المثل ها، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
مرتبه
تاریخ : سه شنبه 19 مهر 1390

می گویند چند سال پیش، در اصفهان مسجدی می ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارکنان و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام می دادند. پیرزنی از آنجا رد می شد وقتی مسجد را دید به یکی از کارکنان گفت : " فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه ! "

کارکنان خندیدند اما معمار که این حرف را شنید،سریع گفت : " چوب بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید.فشار بدهید."

در حالی که کارکنان با چوب به مناره فشار می آوردند، معمار مدام از پیرزن میپرسید : " مادر ، درست شد؟!"

مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : "بله ! درست شد ! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت." کارکنان حکمت این کار بیهوده و فشار دادن به مناره ای که اصلا کج نبود را پرسیدند. معمار گفت : " اگر این پیرزن ، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت می کرد و شایعه پا می گرفت، این مناره تا ابد کج می ماند و دیگر نمی توانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم. این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم.




طبقه بندی: حکایتهاو ضرب المثل ها، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
مرتبه
تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390

 دو روز مانده به پایان عمر تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سكوت كرد، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سكوت كرد.                              



ادامه مطلب
طبقه بندی: حکایتهاو ضرب المثل ها، به این مطلب چه امتیازی می دهید
ارسال توسط هوشنگ زارعی
(تعداد کل صفحات:8)      [...]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد اقدامات اخیر شوراهای اسلامی روستا چیست ؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی1

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ